تبليغاتX
بر باد رفته

بر باد رفته

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند.مثل آسمانی که امشب می بارد....

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 تیر1390ساعت 12:58 توسط سحر |

زندگی...

آنچه میخواهیم نیستیم و آنچه هستیم نمیخواهیم ٬ آنچه دوست داریم نداریم و آنچه داریم دوست نداریم ٬ و عجیب است هنوز امیدوار به فردائی روشن هستیم ساعتها را بگذارید بخوابند . بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست.


دکتر شریعتی

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 تیر1390ساعت 12:47 توسط سحر |

 

زندگی

زندگی شطرنج دنیا و دل است

قصه ی پررنج صدهامشکل است

شاه دل کیش هوسها می شود

پای اسب آرزوها در گل است

فیل بخت ما عجب کج می رود

در سر ما بس خیالی باطل است

ما نسنجیده پی سرباز او

غافل از اینکه حریفی قابل است

 مهره های عمر من نیمش برفت

مهره های او تمامش کامل است

 

+ نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 17:32 توسط سحر |

روز بارانی

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی میکردی من خیس نشوم
شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکنه
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد
.
.
.
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
با یک چتر اضافه اومدی
مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمون نره دو قدم از هم دورتر برویم.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم. تنها برو!

 دکترعلی شریعتی

+ نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 17:14 توسط سحر |

فقط تو را می خواهم

کارت پستال درخواستی طراحان

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 20:15 توسط سحر |

راز پروانه

کسی راکه دوست داری،دوستت ندارد

وکسی که تورادوست دارد،تودوستش نداری

اماکسی که تودوست داری واوهم دوستت دارد

به رسم وایین زندکانی به هم نمیرسید         واین رنج است...

                                                                                    زندگی یعنی این"

"دکترشریعتی"

 

یارب چو بکندی ریشه بختم زبیخ

کوبیدی غم و غربت و فقر به فرقم چو میخ


گفتم :  تو شيرين منی               گفتا :  تو فرهادی مگر؟

گفتم :  خرابت می شوم             گفتا :  تو آبادی مگر؟

گفتم : ندادی دل به من              گفتا : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز كويت می روم             گفتا : تو آزادی مگر؟

گفتم : فراموشم نكن                 گفتا : تو در يادی مگر؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 17:8 توسط سحر |

امشبم در سینه باشد دردی بی درمان عشق

با سر سودا زده می ایم از میدان عشق

گوشه ی تنهایی و چشمان گریان تا سحر

می نشینم تا دهم جان در ره فرمان عشق

چون رها سازم دل دیوانه از زنجیر مهر

هر کجا باشم اسیرم در ید سلطان عشق

گر چه کرده ست پایمالم دل تمنایش کند

چون هنوزم باشد دل بر سر پیمان عشق

میدونی عشق يعنی چی؟  .......

عشق يعنی حسرت شب های گرم

عشق يهنی ياد يک رويای نرم

عشق يعنی يک بيابان خاطره

عشق يعنی چهار ديوار بدون پنجره

عشق يعنی گفتنی با گوش کر

عشق يعنی ديدنی با چشم کور

عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت

عشق يعنی آخر خط بهشت

عشق يعنی گم شدن در لحظه ها

عشق يعنی ا

عشق يعنی يک سوال بی جواب

عشق يعنی راه رفتن توی خواب ...خیلی دوست دارممممممممممممممممممممممم

 

بيه بی انتها

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 دی1389ساعت 8:37 توسط سحر |

 

از کجاا آغاز کنم ؟بيان عشقي که گويای يک عشق و عظمت آن باشد .قصه

ي عشقي را که از دريا کهنسالتر و از اقيانوس ژرف تر و از آسمان زيباتر.

 از کجاا بنويسم ؟

داستان شيرين دوستی اي را که مالامال صداقت است و اکنون به سپيدی

اشک،اشکی چون شمع ،شمعی چو نور، نوری چون ماه ، ماهی چون تو است.

+ نوشته شده در سه شنبه 22 تیر1389ساعت 22:31 توسط سحر |

به او بگویید...
به او بگوييد دوستش دارم به او که قلب
 ش به وسعت درياييست که قايق
کوچک دل من در آن غرق شده . به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين
نور و شعر و ترانه برد . و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد
+ نوشته شده در سه شنبه 22 تیر1389ساعت 22:10 توسط سحر |

زندگی...

ـــ زندگی کتابی زیبا و پرحادثه است...هیچگاه بخاطر یک برگش کل کتاب را پاره نکن...

ـــ محبت از درخت آموز که سایه از هیزم شکن برنمیدارد...

ـــ وقتی به‌علاوه خدا باشی منهای هر چیزی زندگی می‌کنی...

ـــ چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی مانند من رفتار کن...

ـــ پشت همه دلتنگیها خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشته هاست...

ـــ دنباله رو کسی مباش اما از همه بیاموز...

ـــ گاهی سکوت معجزه می کند ، و تو می آموزی که همیشه بودن در فریاد نیست ....

+ نوشته شده در دوشنبه 21 تیر1389ساعت 16:23 توسط سحر |

خيلي جالبه: از سوسک مي ترسيم............ ....از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم. از عنکبوت ميترسيم............ ....از اينکه تمام زندگيمون تارعنکبوت ببنده نمي ترسيم. از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم............ ....از سرخ شدن ادما از خجالت نميترسيم. از سرما خوردگي ميترسيم............ ....از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم. از شکستن ليوان ميترسيم............ ....از شکستن دل اد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 تیر1389ساعت 23:7 توسط سحر |

 

سایه سنگین تنهایی شانه هایم را میفشارد...

آتشی سرد از درونم زبانه کارت پستال درخواستی - کارت پستال سفارشی - طراحـــانمیکشد...

لب هایم میسوزند از حرارت بی بدیل این لحظه های سخت...

سینه ام... چگونه با گشاده رویی این همه رنج را میپذیرد...

و جسمم چگونه تاب می آورد این عذاب ابدی را ...

این که محکوم به پوسیدن در دخمه های تاریک ونمناک قلبم است...

اما خیالم...

فارغ از این همه  هیاهوی سکوت...

سودای با تو بودن دارد ...

چنانکه سایه ها در کنار نور میمانند...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 تیر1389ساعت 13:15 توسط سحر |

براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس

 

دلم غمگين نگام ابري چشام بارون صدام ابري طلوع عشق من بي رنگ غروب گريه هام ابري منو دلتنگيه گريه به روي شونه هاي تو مي شم بارون دلتنگي مي بارم ازچشاي تو نمي خوام بي تودنيارو باگل ها وباگلدون هاش نمي خوام بي توفردارو باتابستون هازمستون هاش

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي

عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نجدیدترین کارت پستالهای سفارشی- طراحــانگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 19:39 توسط سحر |

عاشق شکست خورده...

 

از ازيک عاشق شکست خورده پرسيدم:

 بزرگ ترين اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترين شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترين درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترين غصه؟ گفت يک روز چشم هاي معشوق رو نديدن

گفتم بزرگترين ماتم؟ گفت در عزاي معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترين عشق؟ گفت شيرين و فرهاد

گفتم زيبا ترين لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترين رويا؟ گفت به معشوق رسيدن

پرسيدم بزرگترين ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهي سرد گفت: ( مرگ)

 

 خیانت

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 16:55 توسط سحر |

مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد

دوست داشتنی ترین طعم زندگیم برای تو مینویسم

برای همین تویی که پاسخ یکی از سوالات امروزت این است که : من برای از تو نگفتن هنوز جوانم!

من چگونه از تو دور شوم ؟؟؟ تویی که آرام و بی صدا در دلم لانه کردی و حالا معصومانه به من نگاه می کنی ؟

تویی که تمام ذهنم را با یادت آغشته کرده ای ؟

نگاه تو آسودگی ست و آرامشی که مرا در یاد تو تسخیر می کند .

میدانی ! کاش میشد زیر بارانی که در دلم می بارید قدم می زدی و من فرصتی می یافتم تا حضورت را مرور کنم .

افسوس ..... تو نمی دانی اینجا پر از تکرار نام توست ....انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند .

کاش میتوانستم صراحتم را در صداقت عجین کنم و بگویم دلم برایت تنگ است .

عزیز غزلهای ننوشته ام خودت بگو ...... تویی که سوژه و هدف زندگی ام شدی .....چه بنویسم در این غروب بدرنگ ...... بی تو ؟؟؟؟

تو اولین و تنها کسی بودی که انگشتان احساسم را لمس کردی و بوسیدی و گفتی

تمام لبخند هایمان را به می بوسه غسل می دهی

و من دعا میکنم هرگز رد پایمان از ساحل نگاه همدیگر محو نشود .

عزیزکم :مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 14:10 توسط سحر |

لحظه های بیکسیم

 

 

 

 

 

 

وقتی نگاهتو تو نگاهش دیدم

 

  کاش می شد یه جوری میمردم

 

من باید وقتی دیدم با اونی

 

 پیش روت تیغ و رو رگ هام میبردم

 

دروغ بود همه حرفات دروغ بود

 

خدا میدونه با کی هستی این روزا

 

دروغ بود همه حرفات دروغ بود

 

حق من این نبود نه حقم این نبود که تو بری و  بمونم من تنها

 

یادت میاد گفتی بهم عزیزم  غیر ممکنه عشقتو دور بریزم

 

آخه مگه گناهم چی بود که چشمامو ترک کردی

 

رفتی  و حالا میگی نمیشه برگردی

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 تیر1389ساعت 18:5 توسط سحر |

 

 

خـــداحافظ نگــو وقتی هنوز درگیر چشماتم

 

خــداحافظ نگــو وقتی تــو هر جا باشی همراتم

 

تـــو  اون گرمای خورشیدی که میری رو به خاموشی

 

نمی دونی چقدر سخته شب سرد فراموشی

 

شبی که کوله بارت رو میون گـریـه مـی­بستی

 

یه احساسی به من مـی­گفت هنوزم عاشقـــم هستی

 

خـــداحافظ نگــو وقتـی هنوز درگیر چشماتم

 

خـــداحافظ نگــو وقتـی تــو هر جا باشی همراتم

 

چـــرا حالت پریشونه

 

چــرا مایوس و دلسردی

 

خــداحافظ نگــو وقتـی هنوزم میشه بــرگردی

 

تــو یادت رفته اون روزا یکی تنــها کست مـی شد

 

خــداحافظ که مـی گفتـی دلا دلواپست می شد

 

خــداحافظ نگــو.......

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 تیر1389ساعت 17:58 توسط سحر |

 داستان عشق ماااااا...

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم


پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت ، من و مایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطر مان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

 طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

 

یادمان باشد دگر لیلی و مجنونی نیست

 به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

 

 یادمان باشد که در این بحر دو رنگی و ریا

 دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

 

 یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست

دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

 

 یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم

 طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

+ نوشته شده در جمعه 4 تیر1389ساعت 22:9 توسط سحر |

 

اگــه فـاصـلـه افـتــاده

 

                        اگه من با خودم سردم

 

تـو کاری با دلم کردی

 

                        کـه فکرشم نمی کردم ... .

 

+ نوشته شده در جمعه 4 تیر1389ساعت 21:50 توسط سحر |

عشق یعنی...

از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد .

از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت:سقوط  سلسله ي قلب جوان است .

 از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است .

 از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است .

 از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت :عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد .

 از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت: عشق تنها عددی است که پایان ندارد .

 

  

+ نوشته شده در جمعه 4 تیر1389ساعت 1:31 توسط سحر |

حرف های دل

لیز خوردن یه بهانه است تا دست هایی رو که دوست داری محکم بگیری.

 

اگه معرفت بامسیر طولانیش ایستگاه آخری داشته باشه تو آخریش هستی.

 

قشنگترین لحضات رو کسی به تو میده که بتونه غمگین ترین لحضات رو از تو بگیره

 

رفاقت مثل آدم برفی میمونه درست کردنش آسونه اما حفظ کردنش خیلی سخته

 

هر وقت دلت گرفت برو بالای کوهی فریاد بزن هنوز امیدی هست صدایی میشنوی که می هست هست هست

 

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش

 

آتشی که عشق روشن میکنه بسیار بیش تراز سردی و خاموشی است که تنفر به بار می آورد و من هر نمی توانم کسی را که به او لبخند نزدهام از ته دل دوست داشته باشم

+ نوشته شده در سه شنبه 1 تیر1389ساعت 1:21 توسط سحر |

رفتنی

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو فاصله ای نیست

گفتی کمی فکر خودم باشم آن وقت

جز فکر تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی خدا پشت پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل ما مسئله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

هرچند تا منزل تو فاصله ای نیست

هیچکس تنهایم را حس نکرد

لحظه ویرانیم را حس نکرد

در تمام لحظه هایم هیچکس

وسعت حیرانیم را حس نکرد

انکه سامان غزل هایم از اوست

بی سر و سامانیم را حس نکرد 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 خرداد1389ساعت 11:44 توسط سحر |

چکاوک

کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت . پر میکشی چکاوکم

چرا به من شک میکنی . من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

دست کدوم غزل بدم . نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو

گریه نمیکنم نرو
اه نمیکشم بشین
حرف نمیرنم بمون
بغز نمیکنم، ببین

سفر نکن خورشیدکم . ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه ، راهی این سفر نشو

نذار که عشق منو تو اینجا به اخر برسه
بری تو مرگ من از رفتن تو سر مبرسه

گریه نمیکنم نرو
اه نمیکشم بشین
حرف نمیرنم بمون
بغز نمیکنم ببین

نوازشم کن و ببین عشق میریزه از صدام
صدام کن و ببین که باز اونچه میگن ترانه هام

اگر چه من به چشم تو کمم ، قدیمیم ، گمم
اتشفشان عشقم و دریای پر تلاطم ام

گریه نمیکنم نرو
اه نمیکشم بشین
حرف نمیرنم بمون
بغز نمیکنم ببین

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 اردیبهشت1389ساعت 14:5 توسط سحر |

معلم

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 اردیبهشت1389ساعت 14:3 توسط سحر |

بر امد افتاب

لبخند او، بر آمدن آفتاب را

در پهنه طلائي دريا

از مهر، مي ستود .

در چشم من، وليكن ...

لبخند او بر آمدن آفتاب بود

+ نوشته شده در سه شنبه 28 اردیبهشت1389ساعت 22:19 توسط سحر |


اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم


این شعر تا ابد با تو خواهد زیست


حتی وقتی که من دیگر نباشم


یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد


شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند


عاشقانت تو را ترک می کنند


اما شعر عاشقانه


همیشه با تو خواهد بود


پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم!


شعری از اعماق جان٫


که مرا به یاد تو آورد......


شعری که همیشه با تو بماند.

+ نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389ساعت 12:59 توسط سحر |

 

 

در سکوت دلنشین نیمه شبها

 

می گذشتیم ازمیان کوچه ها

 

رازگویان ُهردوغمگین ُ هردوشاد

 

هردو بودیم از همه عالم جدا

 

تکیه بر بازوی من می داد گرم

 

شعله ورازسوز خواهش ها ُ تنش

 

لرزشی بر جان من میریخت نرم

 

ناز آن بازو به بازو رفتنش

 

در نگاهش با همه پرهیزو شرم

 

برق می زد آرزویی دلنشین

 

در دل من باهمه افسردگی

 

موج می زد اشتیاقی آتشین

 

زیر نور ماه دور از چشم غیر...

 

چشم ها بر یکدیگر می دوختیم

 

هر نفس صد راز می گفتیم وباز

 

در تب ناگفته های خود می سوختیم

 

نسترن ها . از سر دیوار ها

 

سر کشیدن از صدای پای ما

 

ماه ُ می پائیدمان از روی بام

 

عشق می جوشید در رگهای ما

 

سایه هامان ُ مهربانترُ بی دریغ

 

یکدیگر را تنگ در بر داشتند

 

باز هنگام جدایی در رسید

 

سینه ها لرزان شد و دلها شکست

 

خنده ها در لرزش لبها گریخت

 

اشکها بروی رویاها نشست

 

چشم جان من به ناکامی گریست

 

برق اشکی در نگاه او دوید

 

نسترن ها سر به زیر انداختند

 

ماه را ابری به کام خود کشید

 

تشنه ُ تنها ُ خسته جان ُ آشفته حال

 

در دل شب می سپردم راه خویش

 

تا بگیرم در غمش دیوانه وار 

    

خلوتی می خواستم دلخواه خویش 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اردیبهشت1389ساعت 15:7 توسط سحر |

 

پرسيد: به خاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم باتمام وجود

داد بزنم به خاطر تو ، بهش گفتم: به خاطرهيچکس ...

پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد مي کشيد

به خاطر تو ، با يه بغض غمگين بهش گفتم: به خاطرهيچکس ...

ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟

در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:

به خاطرکسي که به خاطرهيچ زندست...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 اردیبهشت1389ساعت 19:25 توسط سحر |

آنقدر دلش شکسته بود که اشک توی چشماش همینطوری داشت حلقه میزد . رفتم پیشش گفتم چی شده ، با همون حالتی که روی چرخ دستی نشسته بود گفت دلم گرفته میگفت یه روز عاشق بوده ، میگفت خیلی ها دوسش داشتن . نمیتونست زیاد حرف بزنه آخه زبونش میگرفت شدیدا!!! با همون لحن وقتی داشتم از پیشش میرفتم گفت تو رو خدا نرو وایسا یکم با من درد دل کن . بغلش روی یه صندلی چوبی نشستم . میگفت وقتی دم پنجره میشینه و گریه میکنه ، همه بهش میگن دیوونه .

میگفت آخه تقصیر من شد که رفت (( یارش و میگفت )) همون که یه مدت بهش عشق می ورزید انگار چند سال بود ندیده بودش . وقتی گفتم الان کجاست ؟ گفت نمیدونم ولی امیدوارم حالش خوب باشه . میگفت وقتی که سالم بودم همه دورم میچرخیدن ولی الان یکی نیست یه سلام بهم بکنه .

میگفت اومد من و رو تخت بیمارستان دید وقتی دکترا بهش گفتن فلج شدم و دیگه مثل قبل نمیتونم حرف بزنم انگار دنیا رو ، رو سرش خراب کردن برای اینکه من و با این حال و روز نبینه رفت ، رفتش برای همیشه ، الانم منتظرش هستم . گریم گرفت نمیتونستم وایسم پهلوش رفتم ... رفتم فقط یک چیز ، فقط یک چیز و خوب فهمیدم آدما هیچ وقت یه آدمو به خاطر خودش نمی خوان ...........

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 اردیبهشت1389ساعت 19:17 توسط سحر |

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی

دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی

شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی

درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی

از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی

دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 اردیبهشت1389ساعت 18:53 توسط سحر |